تبليغاتX

من اینجا بس دلم تنگ است

بی تو هر گز
عشق من

 

بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم.

و آرزو یم بود که یک بار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم.

حالا که دیگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود.

از سر بچه گی ،هر چه وسط خیابان زندگی سر به هوا می دوم.

هیچ کس حاضر نمی شود دستم را بگیرد و برای لحظه ای مراقبم باشد....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 17:50  توسط صدیف | 

لحظه، لحظه ی زندگیم را با نام و یاد تو آغاز کردم. نمی دانم برای چه؟ ولی فکر می کردم که شاید تو را روزی در پس هر حرف و

کلمه ای که می گویم بیابم.

شاید فکر می کردم به راز آن همه نگاه روزی پی خواهم برد.

ولی چه شد.....

روزی رسید که متوجه شدم:همه ی آرزوهایم سرابی بیش نیست،

و یا تمام امیدهایم به کوچه های بن بست رسیده......

آری ، اعتراف می کنم اشتباه از آن من بود.

زیرا من فریب آن چشمان خندان و نگاه معصومانه ات را خوردم.

من ، فقط و فقط آسمان آبی و زمین سبز را می دیدم.

سیاهی را دیدم ، ولی از چشمی دیگر. من تو را می دیدم و تو را.

هر روز که می گذشت زندگی را زیباتر و زیباتر می دیدم.....

انگار برای من گناهی وجود نداشت... همانطور برای تو...

نمی گویم بد بود ، نه.

زیبا بود ، زیبا و قشنگ....

ولی حالا فکر می کنم آن زیبایی از آن کس دیگری باشد...

آری .

من لیاقت تو را نداشتم.من نتوانستم برای همیشه تو را از آن خود کنم......

من نتوانستم.........!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 20:7  توسط صدیف | 
 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است.

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است.

اکسیر من........

نه این که مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است...............!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 19:57  توسط صدیف | 

 

                                           سنگ مزار ارزوهایم

 

                      کسی که هنوز با یاد تو نفس می کشد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 19:46  توسط صدیف | 
                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 19:39  توسط صدیف | 
میخواستم گریه کنم که شاید اشک هایم مرا تسکین دهد

 

اما افسوس که اشک هایم هم یخ زده است

 

می خواستم با خون خود به سرما درس عشق و گرما بچشانم

 

افسوس که خون هم در رگهایم لخته شده است

 

نمیدانم چه کنم یاد آن روزها ازارم میدهد

 

یک راه بیشتر نمانده اما این راه نابودم میکند

 

راهی که هیچ تمایلی ندارم حتی به آن فکر کنم

 

راهی که باید تمام علایق و امید و تمام وجودم

 

را در حسرت مدفون کنم .

 

دلم از درد به خود میپیچد

 

کیست که او را در اغوش بگیرد

 

از این زندگی سرشار از درد و ناله خسته ام

 

خسته ام خسته از دقایقی که میگذرد و بازگشتی ندارد

 

خسته  از بودن و ماندن ، خسته از نفس کشیدن

 

خسته از خسته شدنها .

 

هر روز تکرار دیروز

 

از زندگی هیچ چیز جز اشک و درد نفهمیدم

 

از وقتی خودم را شناختم کارم نگاه کردن به خنده های دیگران بود

 

با خود میگفتم چرا من مثل آنها نیستم   

        

مگر من با آنها چه فرقی دارم

 

          ایا زندگی که میگفتند زیبا است همین است ؟

 

ای خدا من محتاج تو هستم

 

خدایا به تو پناه می اورم از سنگ هایی که شیشه قلبم را میشکنند

 

از کوه و درد و اندوه که روییده بر شانه هایم

 

پس کی این غم ها و اشک ها و دردها و انتظار ها به پایان می رسد

 

چشم هایم مدت ها است که خیس مانده است

 

خدایا ! قصه این دل دردمانده ام را به که بگویم

 

که جز غم چیزی در آن نیست

 

خدایا خوب میدانی که هر شب در  اشک چشمانم غسل میکنم

 

و در بستری پر از اندوه و درد میخوابم

 

ای خدای مهربان من را دریاب !

 

همه میگویند صبر کن صبر کن صبر کن.

 

 

         به کدامین جرم حکم صبر برای من صادر شد ؟

 

 

                   

 

 

چرا از وقتی که گقته اند بزرگ شده ایم

 

همه صداقت کودکیمان را فراموش کرده ایم ؟

 

چرا تمام صداقتها را در صندوقچه خاطرات گذشته

 

به بایگانی ذهن سپرده ایم .

 

نمیدانم ادامه این زندگی چه فایده ای دارد

 

هر بار که دست به خودکشی می زنم

 

باز به این دنیا باز میگردم

 

ای مرگ همیشه به چشمان تیزبین تو خورده ام

 

و همیشه نام تو را از یاد برده ام

 

راستی اخرین بار کجا بوی تو را لمس کردم ؟

 

در یک زمان و یک مکان با مرگ ملاقات خواهم داشت

 

کاش آن زمان و آن مکان در کنار تو باشم

 

روح شکسته من از جسمم رها شده است .

 

 

                                   ای شمع به چه میخندی؟

 

                                   به شب تیره خاموشم !

 

                                 به خدا مردم از این حسرت

 

                                 که چرا نیست در اغوشم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 19:37  توسط صدیف | 
یه تیکه سنگ

 

با یه پسر همیشه تنها

 

نشسته و به دریا خیره شده است

 

به موج هایی که به ساحل میرسند نگاه می کند

 

با خودش میگه خوش به حالشون

 

بالاخره به اونجایی که می خواستند رسیدند

 

به اونی که هیچ وقت نتونست بهش برسه فکر میکنه

 

به اونی که فقط میتونست تو چشماش نگاه کند

 

و هیچ وقت حرفشو نزنه فکر میکنه

 

به اونی که یک روز همین جا پیشش نشسته بود

 

به اونی که تو همین موج های نامرد گمش کرد

 

ولی فکر می کرد یه روزی با همین موج های ارام

 

دوباره بر میگرده پیشش

 

به اونی که هیچ وقت نتونست دوباره پیشش

 

نشستن را تجربه کند

 

به همونی که تو همین موج ها گم شد.

 

 

 

چشمانش خیس شده بود

 

دیگر به همین موج های نزدیک هم نمی تونست نگاه کند

 

دیگه از دریا هم متنفر بود

 

دریایی که عشقش را ازش گرفته بود

 

از این همه موج خوش صدا که باعث جداییشون شده بود

 

صورتش خیس خیس بود

 

ولی نمیتونست از لب دریا تکان بخورد

 

اخه عشقش زیر همین موج ها جا مانده بود

 

زیر این همه اب بی صدا

 

بالاخره از جایش بلند میشه و میره

 

و دیگه به هیچ ساحلی پا نمیذاره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 19:26  توسط صدیف | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
شهریور 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
پیوندها
پرشین گیگ
وب گذار
انجمن وبلاگ نویسان اردبیل
حسین ساجد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب



دل خوش عشق شما نیستم ای اهل زمین به خدا معشوقه من بالاییست خدایا عاشقم عاشق ترم کن