![]() |
![]() |
|
| عشق من |
|
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمی دم که می خندونمت ولی می تونم باهات گريه کنم
اگه يه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی بهم بگو .... قول می دم که خيلی ساکت باشم اگه يه روز خواستی در بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی اما می تونم باهات بدوم اگه يه روز سراغم رو گرفتی و خبری ازم نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم اما اگه يه روز رفتی و ديگه برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم اما ازت می خوام وقتی اومدی يه شاخه گل رو قبرم بذاری |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 3:4 توسط صدیف |
|
|
*هميشه اينگونه بوده است کسي را که خيلي دوست داري زود از دست مي دهي...پيش از آنکه خوب تگاهش کني ، مثل پرنده اي زيبا بال مي گشايد و دور مي شود ...فکر مي کردي مي تواني تا آخرين روز که زمين به دور خود مي گردد و خورشيد از پشت کوهها سرک مي کشد در کنارش باشي ...هنوز بعضي حرفهايت را به او نگفته بودي ... هنوز همه لبخندهايت را برايش نزده بودي...هميشه اينگونه بوده است کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو مي رود ...وقتي به خود مي آيي که حتي ردي از او در خيابان هم نيست...فکر مي کردي مي تواني با او به همه باغها سر بزني... و خردهاي نان را به مر غابي هاي تنها بدهي... وهنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ...هنوزبايد ساعتهاي صميمانه اي با او اشک مي ريختي. هميشه اينگونه بوده است ، او که مي رود ، او که براي هميشه مي رود ، آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را هم فراموش مي کني...از عقربه هاي ساعت مي گريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد ...احساس مي کني به دره اي تهي از باران و درختان سقوط کرده اي...احساس مي کني کلمات لال شده اند...پل ها فرو ريخته اند...کفشها پاره شده اند...دستها يخ کرده اند...ويرانه ها سوخته اند... راستي اگر هنوز او نرفته است ، اگر هنوز باد همه شمعها را خاموش نکرده است...اگر هنوز مي تواني برايش يک استکان چاي بريزي ، قدر تک تک نفسهايش را بدان و به فرشته اي که مي خواهد او را از زمين به آسمان ببرد بگو:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 2:56 توسط صدیف |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 2:19 توسط صدیف |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 2:18 توسط صدیف |
|
|
_______*##### |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 2:1 توسط صدیف |
|
|
وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ...... وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن.. وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه .... وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني... وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه خدايا به دادم برس |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 1:22 توسط صدیف |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 23:15 توسط صدیف |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 22:38 توسط صدیف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
پرشین گیگ وب گذار انجمن وبلاگ نویسان اردبیل حسین ساجد |
|
RSS
|