![]() |
![]() |
|
| عشق من |
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:30 توسط صدیف |
|
|
باران که می بارد یادم می رود تو که بودی و چه کردی.
کاش می دانستم باران جه رازی دارد که مرا بی قرارو دلتنگ تر می کند. گاهی فکر می کنم اگر رفتن اینقدر ساده است پس چرا من جا مانده ام؟ واگر سخت است تو چرا ساده کوچ کردی ورفتی؟ خودت هم می دانی که هر چه بود به خاطر تو بودو بس. من به راحتی می توانستم برنده ی این قمار از پیش باخته باشم ولی خواستم تو پیروز شوی... اما بدان حق همیشه با برنده ها نیست! ای کاش بدانی تاریخ امدنت را خوب به یاد دارم اما تاریخ رفتنت را هزاران بار خط زده ام تا فراموش کنم اما هنوز.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 13:22 توسط صدیف |
|
|
چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن... و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو... روزی که تو آغاز شدی... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:24 توسط صدیف |
|
|
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد ... نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد ... راهی نروم که بیراه باشد ... خطی ننویسم که آزار دهد کسی را . یادم باشد که روز و زورگار خوش است ... همه چیز رو به راه است و خوب . تنها ... تنها ... دل ما دل نیست ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 21:3 توسط صدیف |
|
|
به اولين قاصدكي كه از شهر قشنگ زندگي تو بگذرد ، پيغام مي دهم كه هيچ چيز نمي تواند مهرت را از دلم جدا كند حتي فاصله ها.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 14:16 توسط صدیف |
|
|
مدتي هست كه ..
نمي تپد...قلبم!!! نمي رقصد ..قلمم!! نمي جنبد... احساسم!! نمي ميرد... زندگي ام!! نمي تراوشد...خيالاتم!!! نمي ماند ...ارزوهايم!! نمي خشكد ...هواهايم!!! نمي بالد....غرورم!!! نمي شايد...بايدهايم!!! نمي ريزد...بارانهايم!!! نمي گريزد... نمي خواهد ... به گمان خروار خروار.. خاك شده ام... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 22:42 توسط صدیف |
|
|
جرعه جرعه لاجرم تقدیر می نوشم تبر تبر ناگزیر رویا تباه می کنم . . دستانم را نگیرید! راه ها گاهی بی همسفر طراحی شده اند....... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:0 توسط صدیف |
|
|
دیر میگذرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:10 توسط صدیف |
|
|
آندم که من |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 14:30 توسط صدیف |
|
|
دلم می خواست
بهانه ای باشی برای فراموش کردن همه چیز ... اما حالا دلم می خواهد بهانه ای باشد برای فراموش کردن تو ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 0:56 توسط صدیف |
|
|
قاصدک رفت ...
و من داد کشیدم، قاصدک می شنوی ؟!.... پیش از آنکه دل سوخته باشم برگرد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:11 توسط صدیف |
|
|
نبودی ...
در فراق شانه هایت ... به هر جایی رسیدم تکیه کردم ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:13 توسط صدیف |
|
|
همیشه
دستم را خوب می خوانی ولی ... قلبم را فقط ورق می زنی ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 1:0 توسط صدیف |
|
|
ناگهان با من غریبه شد
بی هیچ کلامی بدون بهانه از «چشم افتاد» و شکست ...؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 20:34 توسط صدیف |
|
|
دربیکرانه های دلتنگی نشسته ام ...
خسته ... اما ... هیچ عارضه ای آزارم نمیدهد انگار نیستی ... و دلتنگی برای همیشه ... در آغوش من نفس کشیدن می آموزد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:57 توسط صدیف |
|
|
هر چه از الفبای تو حرف بر می دارم
تا تمام شوی انگار بی محاباتر از همیشه لابه لای این همه خطوط مبهم و واژه ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی... با این همه هنوز هم به تقدس تند یک حس عاشقانه قسم مثل همیشه «دوستت دارم» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 21:58 توسط صدیف |
|
|
راست گفتی
که تنهایم نمی گذاری ... من هستم و رقص پرده به آواز نسیم ... و ... پنجره ای گشوده به حیرانی ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 1:4 توسط صدیف |
|
|
و... گذشت
تمام روزهایی که سعی کردم نباشی و بودی...................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:3 توسط صدیف |
|
|
میخواهم بهانه باشم میخواهم نگاه باشم دوست دارم طعمه باشم یا که عریان میخواهم لمس شوم میخواهم فریاد شوم میخواهم عمق پریشان نگاهت نمیدانم چه میخواهم فقط میدانم امروز میخواهم خودم نباشم خیس باران باشم شور دریا باشم موج ساحل باشم اشک عاشق باشم اما خودم نباشم آری خودم نباشم از خودم خسته ام از خودم گریزان از خودم داغدارم میخواهم دوست هیچکس و عشق هیچکس نباشم .. میخواهم امروز نگاه باشم به دستی میخواهم اشک باشم به چشمی عشق باشم به قلبی روح باشم به جانی میخواهم خودم نباشم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 0:34 توسط صدیف |
|
|
هستی؟
نه ... دیگر نیستی ... پس من چشم به راه چه کسی هستم هنوز ؟ ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 23:52 توسط صدیف |
|
|
و حال که این زمان است ... طپش های قلبم حتی نای رقابت با دقیقه ها را هم ندارد .... می روم .... می روم و زیر لب بر سکوت کوچه ناسزا می گویم ...... خدا را می خوانم ... خدایا..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:2 توسط صدیف |
|
|
براي رسيدن به تو
پا پيش گذاشتم خودم را قسمت كردم تو را سهم تمام روياهايم كردم انصاف نبود تو كه ميدانستي با چه اشتياقي خودم را قسمت ميكنم پس چرا زودتر از تكه تكه شدنم جوابم نكردي براي خداحافظي خيلي دير بود خيلي دير... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:44 توسط صدیف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
پرشین گیگ وب گذار انجمن وبلاگ نویسان اردبیل حسین ساجد |
|
RSS
|